راهنمایی ملا
روزی شخصی تفنگچه ای پیدا كرد و آنرا نزد ملا برد و از او پرسید: ملا جان بگو این چی است؟ ملا نگاهی به تفنگچه انداخت و گفت: آن چپق (چلم) فرنگی است.
مردی كه تفنگچه را پیدا كرده بود خوشحال شد و آنرا به دهان خود گذارده و خواست بكشد. اما ناگهان گلوله ای رها شد و مرد بیچاره نقش زمین شد. ملا نگاهی به جسد بی جان او انداخت و گفت: عجب تمباكوی خوبی داخل این چپق بود، تا یك پك كشید نشه شد و روی زمین افتاد.
مسابقه اسب سواری
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!
خدا شدن ملا
مردی بود که در حماقت برادر بزرگ ملا بود. هر شب در زیر درختی که در حوالی شهر بود میرفت و مناجات میکرد.
از جمله مناجات او این بود که : "خدایا خود را بمن بنما" ملا از مناجات او مطلع گشته شبی خود را در بالای درخت پنهان کرد چون مرد به عادت همیشه لب به مناجات گشود همین آیه را ذکر نمود.
ملا در جواب گفت " لن ترانی " و لیکن هرگاه یک هزار دینار در خانه ی ملا به زن او بدهی ما را خواهی دید، مرد بتعجیل هرچه تمامتر به شهر آمد یک هزار دینار برداشته به خانه ملا آمد پول را بزن او داده برگشت بپای درخت و گفت: وفا به عهد را مسئلت دارم.
پس ملا عمامه خود را باز کرد و مانند طناب یکسر آنرا بدست گرفته و یکسر دیگر آنرا پایین داده گفت: بگیر و بالا به نزد ما بیا تا تو را مورد عطوفت خود بگردانیم، مرد شاد شد چنگ در او زد، ملا از آن بالا زور زد که بالا بکشد، اما عمامه پاره شد و مرد از وسط راه بزمین افتاده سرش شکست، مرد از جا برخاسته گفت : الهی پول مرا حواله ملا کردی، دیگر مرا به زمین زدن و سر مرا شکستن چه معنی داشت؟
نان و نمک
روزی کسی ملا را بمنزلش دعوت کرد که بیا نان و نمکی بخوریم ملا باور نکرد و گمان کرد شاید غذای دیگر درکار باشد به خانه او رفت، وقتی غذا آوردند ملا جز قدری نان و نمک چیزی ندید.
گدایی بر در سرای صاحبخانه آمد چیزی بخواست صاحبخانه او را جواب گفت سائل باز سوال نمود، آن مرد گفت اگر نروی با این چوب سر ترا خواهم شکست، ملا گفت : این مرد آنقدر در قول خود صادق است که حساب ندارد تا زود است برو و جانت را بدر بر.
حلوا
در مجلسي صحبت از حلوا پيش آمد. ملا گفت مدتي است آروزي خوردن حلوا به دلم مانده است گفتند چرا نمي پزي؟ گفت هر وقت آرد حاضر ميشود روغن نيست روغن كه پيدا شد شكر نيست گفتند كه تا حال نشده كه هر دو حاضر شود؟ گفت چرا نه، آنوقت من حاضر نبودم.
هیچی به هیچی
در زمان قضاوت ملا دو نفر نزد او آمده دعوائي اقامه كردند مدعي اظهار داشت اين شخص مرا صدا زد و گفت اين بار را بر دوش من بگذار گفتم در مقابل به من چه خواهي داد؟ گفت هيچ، منهم زحمتي كشيده بار را بر دوش او گذاشتم حال هر چه ميگويم هيچ مرا بده نميدهد. ملا گفت خيلي خوب حق داري حالا بيا اين فرش را بلند كن. وي بلند كرد ملا گفت در زير فرش چيست؟ گفتم هيچ ملا گفت اين هيچ اجرت تو بود.
خانه دو در
روزي ملا پس از اتمام درس با اصرار چند نفر از شاگردانش را به منزل دعوت نمود و آنها را تا جلو خانه آورده گفت شما منتظر باشيد تا بروم اتاق را براي شما آماده بسازم پس وارد خانه شده از زنش پرسيد در خانه چيزي است كه مهمانان را پذيرائي كنيم؟ زن گفت نه. ملا گفت پس بروم عذر مهمانان را بكنم زن در را باز كرده به مهمانها گفت: ملا در منزل نيست مهمانها گفتند اين چه حرفيست ميزني ملا همين لحظه در حضور ما داخل خانه شد ملا از پنجره صدا كرد مگر نميدانيد اين خانه دو در دارد از در ديگر بيرون رفته است.
آب شوربا
روزي دهقاني براي ملا خرگوشي هديه آورد. ملا پذيرائي مفصلي از او نموده با كمال رضايت او را راه انداخت هفتهَ ديگر برادر دهقان نزد ملا آمده خود را معرفي كرد باز ملا او را مهمان كرد و خوب قدر داني از وي نمود يك هفته بعد چند نفر به خانه ملا آمده خود را همسايگان دهقان هديه آورنده معرفي نمودند ملا شوربا تهيه نموده آنها را به اسم شورباي خرگوش ضيافت كرد. باز هفته ديگر چند نفر به خانه او آمده خود را همسايه همسايگان دهقان معرفي نمودند ملا با كمال ادب انها را به خانه آورده موقع نان چاشت يك كاسه بزرگ آب پيشروي آنها گذاشت دهاتي ها متحيرانه به كاسه آب ديدند ملا گفت: بفرمائيد نوش جان كنيد اين آب شورباي خرگوش است.
غذاي بي زحمت
غذاي چربي براي ملا هديه آوردند گفت اگر زحمت نميبود خيلي لذيد ميشد. زنش پرسيد چه زحمتي دارد غذا را تو كه پخته نكردي ديگري آورده و تو ميخوري. ملا گفت: عجب، تو هنوز نميداني شريك داشتن در خوردني زحمت است. اگر تو نميبودي لذت نان معلوم ميشد.
نامه نويسي ملا
روزي ملا پيش عريضه نويسي رفت و گفت نامه اي براي يكي از دوستانس كه در شهري ديگر زندگي ميكرد بنويسد. نامه نويس شروع به نوشتن كرد و وقتي نامه را نوشت ملا فرياد زد: بنويس پول ندارم مقداري پول برايم بفرست. نامه نويس با عصبانيت گفت: كاكا براي چي فرياد ميكشي؟ ملا گفت: چون شخصي كه برايش نامه مينويسي گوشهايش كر است. اينجاي نامه را فرياد زدم تا تو هم با صداي بلند بنويسي و او بتواند بخواند.
كيله خوردن ملا
روزي ملا چند دانه كيله خريد و با پوست شروع به خوردن آنها كرد. مردي از كنارش ميگذشت اين منظره را ديد و از وي پرسيد براي چه پوست كيله ها را نميكند و مغزش را نميخورد. ملا لبخندي زد و گفت: خوب آدم نادان من ميدانم كه در داخل آن چيست ديگر چه لزومي دارد كه پوست كيله را بكنم و بدور بياندازم.
زمستان
به ملا گفتند: زمستان امسال خيلي سرد ميشود. شما چه تهيه ديده ايد؟ گفت: لرزيدن
ملا و طبيب - يكروز ملانصرالدين مريض شده بود. زنش رفت طبيبي را كه تازه از فرنگ آمده بود و اصلا زبان محلي ايشان را نميدانست به بالين وي آورد. طبيب فقط دو كلمه ماشاالله و انشاالله را ياد گرفته بود. ملا از او پرسيد: داكتر صاحب آيا مرض من سخت است؟ طبيب گفت: ماشاالله..... ماشاالله. ملا دو باره سوال كرد: داكتر جان...آيا اين مرض مرا خواهد كشت؟ داكتر جواب داد: انشاالله.....انشاالله
دروغگو
یک روز ملانصرالدین دست بچه ای را گرفت و به دکان سلمانی برد. به سلمانی گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهای بچه را بزن
سلمانی سر او را تراشید. ملا کلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح کنی برمی گردم. سلمانی سر بچه را هم اصلاح کرد ولی خبری از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نمی آید؟ بچه جواب داد: او پدرم نبود. سلمانی گفت: پس کی بود؟ بچه گفت:مردی بود که درکوچه به من گفت بیا دونفری برویم مجانی اصلاح کنیم!
روزه
شخصی در ماه شعبان، نزد ملانصرالدین آمد تا از او زیتون نسیه بخرد. ملانصرالدین به او گفت: "قدری از آن بخوری و ببین بی عیب باشد". آن فرد جواب داد: " برای قضای روزه ماه رمضان، امروز روزه ام". ملانصرالدین خطاب به آن فرد گفت: "برو که هرگز به تو نسیه نمی دهم. تو قرض خدا را تا به حال به تاخیر انداختی، پول زیتون بنده خدا را کی خواهی داد!!؟"
ناهار ملا
ملا نصرالدین ناهار ماست خورد و از خانه بیرون رفت. در راه فردی از او پرسید:"ملا نصرالدین ناهار چه خوردی؟" . ملانصرالدین جواب داد:"بوقلمون". فرد سوال کننده در جواب ملانصرالدین گفت:"لابد
سفیدی روی ریشت هم، فضله ی بوقلمونی است که ناهار خورده ای!"
جوانی ملا
روزی ملانصرالدین خواست سوار اسبی شود ولی نتوانست. گفت: افسوس از جوانی
ولی بعد پیش خودش گفت: خودمانیم، در جوانی هم چیزی نبودیم.
داماد ملا
ملانصرالدین، فردی را به دامادی قبول کرد. با پخش این خبردر شهر، برخی از خواستگاران دختر ملانصرالدین که انتظار داشتند وی یکی از آنها را به دامادی خود برگزیند، نزد ملانصرالدین رفتند و گفتند: "ملا چه کردی! این فرد دنیاطلب است و قصد دارد از طریق ازدواج با دختر تو، ثروتت را به چنگ آورد"
ولی ملانصرالدین در کمال خونسردی در جواب آنها گفت: "اگر ثروتی یافت، مختار است هرچه خواست با آن بکند"
آدم
ملانصرالدین از شخص بسیار بدترکیبی پرسید: اسمت چیست؟
آن شخص جواب داد: آدم
ملانصرالدین در جواب آن شخص گفت: خدا پدرش را بیامرزد آنکه این اسم را روی تو گذاشت و الا تو که قیافتاْ هیچ شباهتی به آدم نداری، مردم از کجا می فهمیدند تو آدمی.
حرف حساب ملا
ملانصرالدین در روستا دوستی داشت. این دوست روزی به شهر و خانه ملانصرالدین آمد.
آن دوست تا ملانصرالدین را دید شروع کردن به زدن خرش و خطاب به دراز گوش می گفت: ای ملعون! آرد و گندم بارت می کنم نمی آوری، روغن بارت می کنم نمی آوری، چرا می خواهی مرا نزد آشنایان خجالت دهی!؟
ملانصرالدین به آن فرد گفت: عبث خر بیچاره را مزن که اگر از خانه تو نتوانست برای من چیزی بیاورد از خانه من هم نمی تواند چیزی برای تو ببرد.
دروغ ملا
پسر ملانصرالدین از خانه بیرون آمد. کسی از او پرسید: پدرت چه می کند؟
پسر ملا گفت: در خانه نشسته و به خدا دروغ مي بندد.
آن فرد پرسيد: چگونه؟
پسر ملانصرالدين گفت: آئينه به دست گرفته و خود را در آن مي بيند و مي گويد: الحمدالله الذي احسن خلقي و خلقي(سپاس آن خداي را كه صورت و سيرت مرا نيكو ساخت)
میراث
از ملانصرالدین وقتی کودک بود، پرسیدند: می خواهی که پدرت بمیرد تا میراث او به ارث ببری؟
ملانصرالدین گفت: نه به خدا، من می خواهم که او را بکشند تا چنان که ارث می برم، خون بها نیز بستانم.
زن زشت ملا
ملانصرالدین را گول زدند و زن زشتی را به ازدواج او در آوردند. فردای عروسی ملانصرالدین خواست که از منزل خارج شود که زنش جلو آمد و با ناز دلال گفت: دوست دارم که به من بگویی، من خودم را به کدامیک از خویشانت نشان دهم و به چه کسی نشان ندهم؟
ملانصرالدین جواب داد: صورتت را به من نشان نده، به هر که می خواهی نشان بده.
هوای گرم
ملانصرالدين روزگاري در شهر بغداد زندگي مي کرد. بعد از مدتي از آنجا به شهر خودش بازگشت. مردم به ديدنش آمدند و گفتند: جناب ملا! بگو بدانيم آنجا چه کار مي کردي؟
ملانصرالدين جواب داد: فقط عرق مي کردم!
بوقلمون و ملا
روزی ملانصرالدین از بازار رد میشد كه دید عده ای برای خرید پرندهی كوچكی سر و دست میشكنند و روی آن ده سكهی طلا قیمت گذاشتهاند. ملا با خودش گفت مثل اینكه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد، دلالی بوقلمونِ ملا را خوب سبك سنگین كرد و روی آن ده سكهی نقره قیمت گذاشت. ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سكهی نقره و پرندهای قد كبوتر ده سكه ی طلا؟ دلال گفت: "آن پرندهی كوچك طوطی خوش زبانی است كه مثل آدمیزاد میتواند یك ساعت پشتسر هم حرف بزند." ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون كه داشت در بغلش چرت میزد و گفت: "اگر طوطی شما یك ساعت حرف میزند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فكر میكند."
احوال پرسي ملا
ملا به بالین بیماری رفت تا حال و احوالی از او بپرسد. مریض در جواب ملا كه از حالش پرسیده بود گفت: تب شدیدی داشتم و گردنم هم سخت به درد آمده است ولی خدا را شكر تب دو روز است شكسته اما گردنم دو روز است درد میكند. ملا فكری كرد و گفت: غصه نخور من دعا می كنم آن هم تا دو روز دیگر بشكند.
ملا و پياده رفتن
ملا خرش را جلو گذاشته و خودش با وجود آنكه باری بر روی بدن الاغ نبود سوار نشده و پیاده از دنبالش حركت میكرد. شخصی این صحنه را دید و پرسید: برای چه سوار الاغ نمیشوی و پیاده میروی؟ ملا گفت: مگر من از این الاغ كمتر ام كه آن پیاده برود ولی من سوار شوم.
ملا و قصاص
در هنگام قضاوت دختری نزد ملا آمده از جوانی شكایت كرد كه او را به زور بوسیده است. ملا گفت: راءی من قصاص به مثل است. تو هم به زور او را ببوس
شنا ياد دادن ملا - چند روزی بود كه از ملا خبری نبود و كسی او را در كوچه و بازار نمی دید. مردم نگران شده بودند یكروز به خانه وی رفتند و وقتی وارد شدند دیدند ملا در كنار حوض خانه ایستاده و تكه نخی به گردن جوجه مرغابی بسته و آنرا اینطرف و آنطرف میكشاند. دوستانش پیش رفته و پرسیدند: جناب ملا كجا استی بابا... چند روز است از تو خبر نداریم.
ملا اشاره ای به جوجه مرغابی داخل حوض كرده و گفت: چیزی نیست دوستان مادر این جوجه مرغابی چند روز قبل مرده و من برای این كه شنا یادش بدهم ناچار شده ام در خانه بمانم چون میترسم اگر شنا بلد نباشد یكروز وقتی من نیستم در حوض آب افتاده و بمیرد.
ملا و آواز خواني پسرش
پسرملا در شب آواز میخواند. همسایه از بام سر بر آورده گفت: موقع خواب است دیگر آواز نخوان. ملا گفت: عجب مردمان پر روئی هستید. شب و روز سگ های شما عوعو میكند من یك دفعه اعتراض نكردم شما نتوانستید چند دقیقه ای آواز خواندن پسر مرا تحمل كنید.
خرما خوردن ملا
ملا مقداری خرما خرید و همینطور با خسته مشغول خوردن خرماها بود. زنش كه آن صحنه را دید پرسید كه چرا خرما را با هسته میخوری. ملا گفت: مگر دكان خوراكه فروشی سر كوچه خرما ها را بدون هسته به من فروخته كه من هم آنها را بی هسته بخورم؟
ملا و ظرف سوراخ
ملا ظرف كهنه ای را به بازار برد كه بفروشد. چون سوراخ بود مشتری ای پیدا نكرد. یكی گفت: این ظرف میانش كه چیزی بند نمیشود. چه كسی آنرا میخرد؟ ملا متحیرانه گفت: زن من این ظرف را پر از پنبه كرد یك ذره ی آن نریخت. چطور تو میگوئی چیزی در آن بند نمیشود؟
ملا و آواز از دور
ملا در صحرا با صدای بلند آواز خوانده و میدوید. عابری پرسید: ملا اگر میخوانی پس دویدنت برای چیست؟ ملا جواب داد: میگویند آواز من از دور خوش است. میدوم تا آواز خود را از دور بشنوم.
ملا و گاديوان
یك روز ملا از سفری بر میگشت و مقدار زیادی بار با خود آورده بود. وقتی در ایستگاه از موتر پایین شد و بارهایش را روی زمین نهاد و گادیوانی را صدا زد و آدرس خانه خود را به او داد و گفت: خوب كاكاجان حالا بگو چند میگیری كه خودم و بار ها را به آدرسی كه گفتم برسانی؟ گادیوان گفت: برای بردن خودت پنج دینار ولی برای بردن بارها هیچ. ملا فكری كرد و گفت: بسیار خوب پس بارها را به آدرسی كه گفتم ببر من خودم پیاده خواهم آمد.
بغداد رفتن ملا
روزی مردی نزد ملا آمده و به وی گفت: جناب ملا خواهش دارم نامه ای برای دوست من كه در بغداد است بنویس. ملا سرش را جنباند و گفت: برو برادر.... من آنقدر كار دارم كه دیگر فرصتی برای رفتن به بغداد برایم باقی نمانده است. مرد مذبور كه متوجه مقصود ملا نشده بود گفت: ولی جناب ملا من از شما خواستم كه فقط كاغذی به دوستم كه در بغداد زندگانی میكند بنویسید دیگر نگفتم كه به آنجا بروید. ملا لبخندی زد و گفت: میدانم و من هم به همین دلیل گفتم وقت ندارم به بغداد بروم چون خط من به قدری بد است كه اگر كاغذ برای دوست تو بنویسم ناچارم خودم هم به دنبال آن بروم تا در بغداد نامه را برای او بخوانم.
عرعر كردن خر ملا
ملا مقداری پیاز بار خر خود كرده و در كوچه و بازار شهر میگشت. ولی هر بار كه میخواست فریاد بزند و مردم را از خوبی و ارزانی پیاز هایش باخبر كند خرش شروع به عرعر كردن مینمود و نمیگذاشت ملا فریاد بزند. ملا چند بار خواست فریاد بزند ولی با عرعر خر روبرو شد و سرانجام عصبانی شد و خطاب به خر خود گفت: ببینم آیا تو پیاز ها را میفروشی یا من؟
Hiç yorum yok:
Yorum Gönder